لحظات كودكي:
توي خيابون يه هويي به خودم ميام. الان 7 صبح روز دوم عيده و من، پشت فرمون. هوا توپ و رديف و شيشه باز و جاده دراز. كرم ميافته به جونم كه برم يه دوري بزنم.تا حالا شده مطلقا و دقيقا مطلقا هيچ كاري نداشته باشي؟ حتي كوچيكترين چيز؟ من، اونجوري بودم. حس نابيه. يه چيزي تو مايه هاي وقتي كه بعد از يه كار سنگين از موال مياي بيرون! سرگشتگه و هيجان زده بودم. نه عجله اي براي رفتن بود و نه جايي و البته محسن نامجو و محسن چاوشي ميخواندند. بار ها و بارها توي ذهنم سعي كردم يه جايي تو اين شهر خلوت رو پيدا كنم و بگم: خوب بريم اونجا. چند باري يه جاهايي اومد تو ذهنم. جاهاي بي ربط، فرض كن مثلا سينما هويزه، 5 راه سناباد و چند جاي ديگه كه حالا يادم نمياد. آخه اينقدر زود ميومدن و بعد كمرنگ ميشدن و ميرفتن كه يادم نموندن حتي چند باري شد كه ميخواستم سر چهارراه بپيچم به چپ، اما يه هويي رفتم راست. نميدونم چرا ولي خوب اينجوريه ديگه. همه ما يه جورايي لا اقل يكم هم كه شده ديوونه ايم. و چاوشي ميخواند: ( چشام همش به ساعته... حس خوبي ندارم.... يكي ميگه خيانته) و من كه ديگه اين حرفا ازم گذشته و گرد پيري نه روي موهام كه روي مغزم نشسته بلند بلند ميخواندم و سعي ميكردم خودم رو جاي اوني كه بهش خيانت شده بذارم. ميشه بگم تا حدودي موفق شدم و بعد ديدم كه محسن خيلي كارش درسته و خيلي با حال حس رو تو صداش نشون ميده.
بعد يه هو ديدم يه جاي آشنام. دانشسراي جنوبي. اول خيابون، سالن ورزشي كوشه اي. و من ياد مسابقه هاي بسكتبال ناحيه 4 افتادم كه بچه هاي ريزه ميزه دبيرستان ما هميشه به غول هاي هنرستان رسايي ميباختن و شعرهاي طرفداراي رسايي و بچه ..ني خطاب قرار دادن بچه هاي مدرسه ما و به جوش اومدن خون تو رگ بچه هاي مدرسه و حيف كه نه عرضه دعوا داشتيم و نه بلد بوديم. يه پسره بود تو مدرسمون كه خيلي ريزه ميزه بود اما بد جوري دست بزن داشت. ميگفت: دعوا زور نميخواد. بلدي ميخواد.
بعد كوشه اي يه مدرسه دخترونس كه اون اولا وقتي من ابتدايي بودم محل اوليه مدرسه تيزهوشان مشهد بود. و ظهرها از دم درش كه رد ميشدي يه بوي كالباسي ميومد كه بيا و ببين. و تصور كن كه اين بو با شكم گرسنه يه بچه كلاس اول، دومي چه ميكنه.
رسيدم. حالا فهميدم كه از اول قرار بوده برم كجا. اينجا دبستان ديانته. سال تاسيس 1303. بايد اعتراف كنم كه اصلا نميدونستم اينقدر قديميه. من دو سال اول دبستان رو اينجا بودم. در، همون دره و درختا هموناس. فقط چندتا نقاشي پسر بچه هاي خوشحال رو روي ديوار كشيدن. دروازه هاي فوتبال هم عوض شدن. اون موقع فكر كنم دو تا دروازه كوچيك بود كه با ميلگرد ساخته شده بودن. و الان دو تا دروازه هندبالي و البته با تور سالم جاشون نشستن كه واسه بچه هاي اون موقع مثل يه روياس. كلي زوار اومده تو مدرسه و اصلا واسه همين در باز بود و من تونستم بيام تو. در سالنو عوض كردن و آلومينيومي شده. يادمه اون اولا مدرسه زنگ نداشت. يه ورق آهني آويزون بود و با يه تيكه آهن كه فك كنم فلز ركاب شكسته يه دوچرخه بود بهش ضربه ميزدن. و ياد آقاي نجيب زاده افتادم. ناظم مدرسه بود و دندوناش از زردي به سمت نارنجي ميزد. روز اول كه بچه ها كارت روي سينه شون بود اسم منو كه آخرش پسوند كاهاني داشت رو خودن كاوياني. يه بار يادمه كه دو نفر نزديك من دعوا ميكردن و من هم كه خيلي خيلي كوچيك بودم قرباني شدم و دو تا خط كش هم به كف دست من زد. اون موقع ناظم ها همشون خط كش داشتن و جريمه بچه بي نظم يا خط كش بود يا سيلي. ردش قرمز شد و گرم. بعد از نيم ساعت كه بي حس بود كم كم سوزشش شروع شد. تمام راه تا خونه رو دستامو تو جيبم قايم كردم كه كسي نبينه منم تنبيه شدم.
وارد سالن ميشم. اون موقع ها مدرسه كتابخونه نداشت و كل كتاباي مدرسه توي دو تا كمد قفل دار همين اول سالن نگه داري ميشد. سمت راست اولين اتاق يه كلاس بود كه داداشم كلاس اولش اونجا بود. الان اون كلاسه شده دفتر خواهران. بعدش يه سري پله ميره طبقه بالا. طبقه بالا ماله بچه بزرگا بود. نميدونم، يا آون موقع ما خيلي كوچيك بوديم يا واقعا بچه بزرگا غول بودن! سمت چپ هم راهروي كوتاهيه كه به 6 تا كلاس راه داره. اون زمانا خيلي بلند تر به نظر ميومد. ايول. اينا رو ديگه يادم رفته بود. 2 تا كمد ديواري كه شيشه اي بود و كاردستي هاي بچه ها رو توشون ميذاشتن. اون موقع ها مثل يه سنت بود. هليكوپتر، خونه، ماشين چوبي ...و حتي مسجد هايي كه بچه ها با كاغذ هاي براق رنگي ميساختن رو ميذاشتن اونجا كه همه ببينن. و البته الان ديگه اون چيزاي قديمي توش نبود.
دلم ميخواست ميشد برم و اتاق كلاس اولمو ببينم. اما الان كسي توش خواب بود. يادمه روز اول، من كه حتي كودكستان هم نرفته بودم اينقدر خوب توي خونه توجيه شده بودم كه نه تنها از مدرسه نميترسيدم بلكه به بچه هاي ديگه كه ميترسيدن، دلداري ميدام.
روز اول، هر بار كه زنگ ميخورد همه بچه ها فكر ميكردن زنگ آخره (بعدها ميگفتيم زنگ خونه!) كيفاشونو برميداشتن و ميدويدن طرف در و بعد معلممون ميگفت: بچه ها زنگ تفريحه، دوباره بايد برگردين. و انبوه كيفها بود كه همونجا روز ميز خودش انباشته ميشد. الان با خودم ميگم اگه دست من بود براي روز اول همون يه زنگو ميذاشتم كه بچه ها كم كم عادت كنن. همه چي يهو يادم مياد. لوحه هايي كه از ميخ بالاي تخته آويزون ميشد و خط كش من كه از همه بلند تر بود (كه خيلي هم زود شكست) و معلممون با اون به تخته اشاره ميكرد. اولين امتحان ديكته و جمله هاي معركه مامانم، كه هميشه معلممون از روي دفتر ديكته توي خونه من به بقيه ديكته ميگفت. ساندويچهاي نون و پنير و گردويي كه هميشه باز ميشد و چه خوشمزه بود پنيرهاي اونوقتا. فواد كه خيلي ضعيف بود و تا كلاس دوم هم نميتونست درست و حسابي بخونه و بنويسه. يعني ميتونستها، اما بايد واسه يه ديكته 15 دقيقه اي بهش يه ساعت وقت ميدادي. و دكلمه اي كه براي روز معلم رفتم سر صف اجرا كردم و هنوزم چند جمله اش يادمه: قلم بر دست بگرفتم كه از بهرت، تو اي انسان آزاده...... و كيفهايي كه موقع نشستن پشتمان ميگذاشتيم وهمه مثل هم بود. دو تا قفل داشت كه بهشون كليد ميخورد و هيچوقت هم نديدم كه كسي كيفش رو قفل كنه. شايدم اصلا كليدي نداشتن. اصلا شايد اونا قفلهايي بودن كه هيچوقت براشون كليدي ساخته نميشد. آخه كدوم بچه كلاس اوليه كه بخواد چيزي از كيف دوستش بلند كنه. واسه دزدي آدم بايد يكم عاقلتر! باشه. خاك تو سر اون عقلي كه بايد بياد تا آدمو دزد كنه. زنگ ورزش، طناب بازي و لباس ورزشي هايي كه همه يه جور بودن. سه تا خط سفيد موازي كنار هم داشتن والبته مطابق مد اون روزا تنگ بودن و تقريبا همه سورمه اي.....
و هزاران هزار چيز و خاطره كوچيك و بزرگ ديگه كه مطمئنم يه روزي خواهم نوشت. نه براي هيچكس. براي خودم.