لحظات:
يه روز، يه وقت، كه شوري بود و حالي، يه جوري كه خودم هم نميدونم چه جوريه، چند بيت زير اومد تو ذهنم.
فقط همين ها، و بعدش،
هر چي زور زدم كه لااقل همون بيت آخرش رو خودم (بدون اون جوري كه ميگم نميدونم چه جوري بود) تموم كنم،
نشد.
لحظات با تو بودن گذرا به سان باد است
چه كنم اگر نباشي همه نقش من بر آب است
لحظات خواب و خوردن به دعا دست بردن
چو خيال تو نباشد همگي به من حرام است
لحظات عيش و مستي به گدا گشاد دستي
ز تو تا اثر نباشد همه بي رنگ و لعاب است
ز تو تا اثر نباشد دل زنده مرده باشد
ز خيال تو..........
اصلا نميدونم اسم اينا رو ميشه گذاشت شعر يا نه. حتي نميدونم كه اصول و قواعد شعري توش پيدا ميشه يا نه، اما خودم يه حس عجيبي از خوندنش پيدا ميكنم.
همين.