خوشبختي:
هيچوقت نميدانم خواب است يا بيدار. از تاريكي اتاق و تنهايي رختخوابم وحشت ميكنم. دلم ميخواهد با نوك موهاي بدنمان هم كه شده به هم اتصال پيدا كنيم. خودم را به طرفش ميكشم. زير لب ميگويم: ((محمود، بيداري؟)) دستم را با ترديد روي پشتش ميگذارم. دلم ميخواهد زودتر صبخ شود. به خودم ميگويم الان بيدارش ميكنم. جيغ ميكشم و ميگويم خواب بد ديده ام. نفس نفس ميزنم و ميگويم قلبم گرفته است. پنجره را به هم ميزنم و ميگويم كه باد بود. خيلي خوب. من قبول دارم كه خوشبختم. ولي آخر به يك نفر بايد بگويم كه خوشبختم. محمود ميگويد: ((گور باباي اوناي ديگه.)) ولي تا آنها نفهمند من هم باور نميكنم. بلندتر ميگويم:(( محمود، بيداري؟)) دلم ميخواهد چراغ را روشن كنم. انگار در اين لامپ شيشه اي كوچك چيزي اطمينان بخش و سالم وجود دارد. صورتم را به بالش فشار ميدهم. به خودم ميگويم:(( عيب نداره، فردا يادم ميره.)) ولي چقدر بخوابم به اين اميد كه فردا يادم ميرود؟ هر شب فكر كرده ام كه فردا يادم ميرود. به خودم گفته ام كه بالاخره نوبت من هم ميشود. نوبت حرف زدن، نوبت مهم بودن، نوبت زندگي كردن من هم ميرسد. ولي توي اين اتاق هيچوقت براي من سهمي نيست.
من هم چه گوارا هستم/ گلي ترقي/ داستان خوشبختي/ 1348
داستانهاي گلي ترقي خيلي نرم، خيلي راحت و خيلي واقعي داستان خودمان هستند. خود خودمان. تنهاييهايمان و شاديهايمان. ناكاميها و مهربانيهايمان. و آنقدر روان كه با خواندن نيم صفحه از آنها همچون زورقي سوار بر امواج تا انتهاي رود ميرويم. بي بيم سقوط در پرتگاه آبشاري كه در برابرمان قرار گرفته.
Posted by Aliagha at June 13, 2007 3:39 PM