January 26, 2007

Once Upon A Time In America (Of Course South America)

Once Upon A Time In America (Of Course South America)

سخته. خيلي خيلي سخت و پيچيده. چاره اي نيست. تو خودت وقتي تا گردن تو كثافت گير كني چيكار ميكني؟ يعني چيكار ميتوني بكني؟
اينا رو خوان ميگفت، هموني كه صداي زمخت و كشداري داشت.
بهش گفتم: هيچي دقيقا هيچي. و بعدش يه پك عميق به سيگارم زدم از اون پكهايي كه صداي سوختن توتون داخل سيگار رو ميشه شنيد، عميق و طولاني. در حالي كه دود سيگارو داشتم بيرون ميدادم چشامو تنگ كردم و دوباره تكرار كردم: هيچي دقيقا هيچي...
خوان، هموني كه صداي زمخت، كشدار و مهربوني داشت، بلند شد بره. برگشت و به من گفت: پس بهتره تو كه هيچ غلطي نميتوني بكني دهن گنده تو ببندي و ببيني من چيكار ميكنم.
خوان، هموني كه صداي زمخت، كشدار، مهربون و نافذي داشت درو باز كرد و رفت. اما درو نبست. بيرون، يه بيابونه. بدون كاكتوس و بدون دليجان. اونقدر نگاش كردم تا يه نقطه شد. خيلي كوچيك. عين مورچه. و بعد، خوان، هموني كه صداي زمخت، كشدار، مهربون، نافذ و متكبري داشت ديگه نبود.
الان اينجا منم، يه كلبه، يه جعبه سيگار برگ، يه صندلي راحتي و يه بيابون. بدون كاكتوس و بدون دليجان.

Posted by Aliagha at January 26, 2007 8:33 AM