January 17, 2007

شعر، شاعري، شعور

شعر، شاعري، شعور:

اينجا بر آستانه در
و در زير روشنايي تابناك يك لامپ
كفشهاي زيادي مرا به انتظار نشسته اند
تا جفتشان كنم
.
.
.
به جان خودم من شاعر نشدم فقط پدر و مادرم از سفر حج برگشتن.
خودت تو هم اگه ظرف مدت 1 روز در حدود 300 نفر رو تا دم در بدرقه ميكردي (طبيعتا جفت كردن كفشهاشون هم با بنده بود!) الان اوضاع مغزيت بهتر از من نبود!

Posted by Aliagha at January 17, 2007 6:50 AM