شعر، شاعري، شعور:
اينجا بر آستانه در
و در زير روشنايي تابناك يك لامپ
كفشهاي زيادي مرا به انتظار نشسته اند
تا جفتشان كنم
.
.
.
به جان خودم من شاعر نشدم فقط پدر و مادرم از سفر حج برگشتن.
خودت تو هم اگه ظرف مدت 1 روز در حدود 300 نفر رو تا دم در بدرقه ميكردي (طبيعتا جفت كردن كفشهاشون هم با بنده بود!) الان اوضاع مغزيت بهتر از من نبود!