نرد:
زندگي مثه تخته نرده. درسته شانس توش نقش زيادي داره، اما اگه اصول بازي رو بلد باشي ميتوني بد شانسيهاتو بپوشوني.
مشكل من اينه كه بازي رو بلد نيستم.
ديشب داشتم بعد از ظهر در تهران (مصطفي مستور) رو ميخوندم. بعد يه دفه؛ يه هو؛ خيلي دلم ميخواست از جام بپرم بالا يا مثلا يه ورزش سنگين انجام بدم. حالا موضوع داستانه چيه؟ راجع به يه سري اتفاقات ناخوشاينده كه همه در بعد از ظهر يه روز توي تهران اتفاق ميافته. همه هم پايان غم انگيزي داره و در آخرين خطش قهرمان داستان شروع ميكنه به گريه كردن. تقريبا مطمئنم كه كلا قاطي كردم.
حالا بي خيال.
مهم اينه كه آدم بايد تخته نرد ياد بگيره!