يك بعد از ظهر پاييزي:
بي كارم، مثه يه برگ زرد درخت كه داره تو هوا چرخ ميخوره تا به زمين برسه سرخوش و سبك بال دارم قدم ميزنم. از جلوي يه تاكسي تلفني رد ميشم. آدماي سيگاري با سيبيلهايي كه ديگه شكوه سيبيلاي 10 سال قبلو ندارن به تلويزيون خيره شدن. يكي زير چشمي داره بيرونو ميپاد. شايد نوبت اونه كه سرويس بعدي بره دنبال مسافر. خيلي محتاطانه و جوري كه كسي بهش شك نكنه. خنده ام ميگيره. آخه به چي اين آدم ميشه شك كرد؟ به عينك نه چندان ظريفش يا اون دماغ گوشتيش؟ هميشه همين فكراي مسخره و داستان سازي هاي مضحكه كه منو به خنده ميندازه.
همونجوري سبك و آروم سر ميخورم تو كافي شاپ بغل آژانس. يه جاي تاريك و خلوت. يعني هيچكي غير من اونجا نيست. يه موسيقي لايت كلاسيك و چند تا ميز صندلي كوچيك تنها چيزيه كه ميشه اونجا پيدا كرد. ميشينم و در حالي كه ميدونم كاپوچينو سفارش خواهم داد اما بازم منو رو ورق ميزنم. يه چيزي شبيه وظيفه يا مقدمه اي كه حتما لازمه انجام بشه. خيلي واضح و شمرده سفارش يه كاپوچينو ميدم. سعي ميكنم خيلي روشنفكر و مدرن به نظر برسم. كارگر كافي شاپ ميره طرف ميزكارش و مشغول ميشه. با انگشتام روي ميز آهنگو ضرب ميگيرم. ساعت تقريبا 6 شده و هنوزم هيچكس غير من اونجا نيست. يكم كه ميگذره صداهايي كه از آشپزخونه مياد بلندتر ميشه و در همين حين دو تا دختر ميان تو. هميشه وقتي ميخواي يه دقيقه به مزخرفات عادي زندگي فكر كني و لااقل براي يكيشون يه راه حل پيدا كني مزاحم پيدا ميشه و تمام آرزوهاي مضحكتو مثل تخته پاك كن، پاك ميكنه. 5 دقيقه نميگذره كه يه پسر هم مياد تو و كنار 2 تا دختر ميشينه. صحباتوشون شروع ميشه. خيلي آروم و تقريبا درگوشي. از همونجور صحبتهايي كه معلومه كاملا براي رفع تكليف و وقت گذرونيه. از همونهايي كه از اول تا آخرش رو ميشه گوش داد و هيچي نفهميد اما بازم لبخند به لب داشت.
دستامو ميگيرم جلوي صورتم. جوري كه از لاي انگشتام درخشش چراغ سقفي اونجا رو مثل يه ستاره ميبينم. حالي ميده ها. خيلي روشنفكرانه و با احساس به نور يه چراغ كه از سقف آويزونه نگاه كني و فرض كني الان تنها و تنها تو هستي و اين نور و اين چراغ و 2 تا دستات. كاپوچينو رو مياره. تو يه فنجون بزرگ قهوه اي با يه نعلبكي كه شبيه تخم مرغه و فنجون يه طرفش قرار ميگيره. شكر. كمي شكر تنها چيزيه كه كف روي كاپوچينو رو رويايي ميكنه. با قاشق خيلي ظريف و با طمانينه شكرها رو روي كفها پخش ميكنم. درست به مهارت يه نقاش. با سرعت 1 قاشق در دقيقه كاپوچينو رو دارم ميخورم. فكر ميكنم ايكاش زندگي رو هم مثل اين كاپوچينو ميشد با سرعت1 قاشق در دقيقه خورد. نميشه؟ ميشه. فقط كافيه بلد باشي. شوكورول كنار نعلبكي رو با نوك دندوناي جلوم گاز ميزنم. با 3 تا گاز تموم ميشه. آخرين جرعه كاپوچينو و تموم. به چند تا دونه شكري كه روي ميز ريختم خيره ميشم......
زندگي همينه، نه خيلي ساده، نه خيلي سخت، چيزي شبيه خوردن يك سيب!