One Of These Days:
يكي از همين روزا منم در حالي كه سوار بر ليموزين مراد شدم از جلوت رد ميشم و براي تو كه داري تو پياده رو راه ميري دست تكون ميدم. شايد همين امروز. ولي چيزي كه مهمه و حتما بايد يادت باشه اينه كه، وقتي از جلوت رد ميشم با دست چپت اون دستمال سفيدي رو كه بهت دادم رو تو هوا تكون بدي و يه لبخند مصنوعي و سرد هم گوشه لبت باشه. شايدم فردا رد شم. ولي چيزي كه مهمه اينه كه بايد حتما اونجا باشي. در ضمن اون شلوار سياهتو بپوش با اون كت اسپرت سورمه ايت. ميخوام شاد به نظر برسي. بذار فكر كنم. شايدم يه روز ديگه اومدم. ولي مهم اينه كه اون لحظه اونجا باشي......
(قطعه اي كوتاه از گفتگو هاي شبانه عزرائيل و من)
Posted by Aliagha at September 29, 2006 9:25 AM