The Memory Remains.....
اونايي كه مشهدي هستن حتما آبميوه فروشي عمو اكبر كه توي خيابون جهانبانيه رو ديدن. وقتي كه بچه بودم (حدودا 7 ساله) هروقت به اتفاق خانواده از اونجا رد ميشديم يه شيرموز ميخورديم. يه روز وقتي آبميوه رو خوردم و خواستم ليوان رو بذارم بالاي يخچال، چون قدم كوتاه بود ليوان افتاد و شكست. بدجوري خجالت كشيدم. حتما ميدوني براي يه بچه 7 ساله چقدر ممهمه كه جلوي كسي ضايه نشه. اصرار پدرم براي اينكه پول ليوان رو حساب كنه بي نتيجه بود. اون پيرمرد مهربون گفت: فداي سرش؛ حتما يه بلايي از سرش رد شده.
يكي دو ماه قبل از همونجا رد ميشدم. داخل آبميوه فروشي رفتم. ديدم دو تا پسر جوون اونجا مشغول كارن و عكس اون پيرمرد نوراني هم پشت سرشون به ديواره و كاروبارشون هم حسابي شلوغ و پر رونقه. جريان رو براشون تعريف كردم و يه شيرموز خوردم و رفتم.
توي راه با خودم فكر كردم: مگه نيكي كردن حتما بايد يه كار پيچيده باشه؟ همين كار اين مرد مهربون باعث شده تا هميشه چهره و نامش توي ذهنم باشه و هروقت هم به يادش ميافتم يه خدابيامرزي واسش ميگم. حتي حفظ كردن غرور يه بچه 7 سله ميتونه بزرگترين لطف در حق اون باشه......
پ ن: اين چند خط رو فقط براي اداي دين به اون پيرمرد با مرام نوشتم.