September 19, 2006

نيشابور، گردهمايي، نجوم و...:

نيشابور، گردهمايي، نجوم و...:

از 22 تا 24 شهريورماه دومين گردهمايي منجمان آماتور كشور در شهر نيشابور برگزار شد. منم توي گردهمايي شركت داشتم. چند تا نكته از اين سه روز گرهمايي قابل ذكره كه اينجا ذكر ميكنم.
برنامه ريزي و زمان بندي گردهمايي چيزي فراتر از فاجعه بود. با وجود اينكه چندتا از سخنرانها شركت نكرده بودن و تمام اونايي هم كه اومده بودن از كمبود وقت گلايه داشتن بازم چند تا كنفرانس خوب اجرا نشد!!! دليلش هم اين بود كه هر روز برنامه با 2 ساعت تاخير شروع ميشد و در همون وقت كم هم روزي 2 بار بايد كليپ مزخرف فعاليت كميته اجرايي رو كه شامل ناهار خوردن، هندونه خوردن، دوغ نوشيدن و كاغذ تا كردن ميشد رو ببينيم.
پذيرايي هم در همون حد فاجعه بار بود. يه نوع آبميوه بسيار بدمزه به نام ميلاد كه يادآور زهر هلاهل بود بهمراه كيك رضوي. اولين بار كه قوطي آبميوه رو ديدم برام خيلي جالب بود. روش نوشته بود نوشيدني موز بر پايه لبنيات. خب طبيعتا ذهن آدم به طرف شيرموز منحرف ميشه. اما چيزي كه توي قوطي بود بيشتر به دوغ موز شبيه بود تا شيرموز. تازه اين آبميوه استثنايي غير از طعم بي بديل، يه مشكل عمده ديگه هم داشت. در 50% مواقع موقع باز كردن و كشيدن حلقه، حلقه ميشكست و قوطي باز نميشد. يه پيشنهاد خوب دارم براي كسايي كه ميخوان مهموني بدن. قطعا از آبميوه ميلاد استفاده كنيد چون خرجتون خيلي مياد پايين!!! ميتونيد مطمئن باشيد كه مهمونتون فقط و فقط با خوردن يه قوطي از اين معجون روح افزا بي خيالش ميشه و ديگه لازم نيست خرج اضافي خوردن مهمون رو تحمل كنيد.
يه روزم يه ناهاري دادن كه هنوزم مزه اش لاي دندونامه. 2 سيخ دنبه (به اسم كباب كوبيده) و يك عدد الماس. حالا حتما ميگي چرا الماس. واسه اينكه گوجه فرنگيش اينقده سوخته بود كه فقط يه قدم تا الماس شدن (كربن خالص) فاصله داشت. در واقع يه چيزي بين گرافيت و الماس.
بابك امين تفرشي خيلي آدم خاكي و افتاده و خونگرميه و البته خوشتيپ (حتي با وجود اينكه به سر و وضعش نميرسه). خيلي باهاش حال كردم. بر خلاف ظاهر جدي كه توي تلويزيون داره خيلي بذله گو و شوخ هم هست. سياوش صفاريان پور (مجري آسمان شب) يه آدم خيلي ريزه ميزه، فرز، بسيار خنده رو ورمانتيكه. از حق نگذريم عكاس فوق العاده اي هم هست.
تجربه بسيار نو و بي نظيري بود. گرافيكهاي نسبتا مقبولي هم از پايتخت اومده بودن كه حتي چند تا از بچه دبيرستانيهايي كه توي گروه ما بودن رو هم وسوسه كرده بودن. بچه ها علاوه بر بار علمي كلي هم ديد زدن.

Posted by Aliagha at September 19, 2006 6:57 AM